شاد با فرزندانمان....

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 28 / 5 / 1394 | 13:09 | نویسنده : ليلا |

امسال پسرم سهیل باید بره پیش دبستانی. جلوی ادارمون یه مرکز هست که دلم میخواست به خاطر نزدیکی راه اونجا ثبت نامش کنم. از پسرم تست گرفتن؟!! خیلی از مراکز این کار رو می کنند. یعنی گلچین می کنن. برای راحتی کار خودشون و بهانه اینکه کلاس یکدست باشه. درصورتیکه اکثرشون بیشتر از دو تا کلاس دارند. براحتی می تونن بچه هایی رو که ثبت نام کردند برحسب آمادگی شون بین دو تا کلاس تقسیم کنند. هرچند من تو هیچ مقطعی با یک دست بودن کلاس موافق نیستم. بلکه روش تدریس باید بر پایه خلاقیت باشه. طوری که نه بچه های زرنگ تر خسته بشنو نه بچه های عقب تر سرخورده بشن. یه معلم علوم داشتیم که کلاس رو به 4 الی 5 دسته تقسیم می کرد و بچه های زرنگ تر رو سر دسته هر گروه می کرد. موقع درس پرسیدن گروهی احضار می کرد. هرکس تو امتحان شفاهی دو نمره داشت. یکی مختص خودش و یکی معدل گروه. پس همه برای بدست اوردن نمره خوب به هم گروهی خودشون کمک می کردند. بگذریم. سهیل که پیش یک نرفته بود خیلی نتونست به سوالا جواب بده. هر چی بعدش تماس گرفتم که بابا این مورد رو استثنا قرار بدید، من تابستون میارمش کلاسای خودتون که آمادگیش بیشتر بشه قبول نکردند و گفتند باید صبر کنید تا پایان خرداد بهتون خبر بدیم. خلاصه چند جای دیگه هم رفتم. بعضی هاشون بیعانه می خواستند و خلاصه به دل نمی چسبیدند. تا اینکه یه پیش دبستانی پیدا کردم که هم سابقه کار بالایی داشت. هم بیعانه نمی خواست و هم تست نمیگرفت. می گفتند ما به کار مربیهای خودمون اعتماد دارم. محیطش هم خوب بود. شک نکردم که همین جا خوبه. اول خرداد هم رفتم و سریع ثبت نام رو قطعی کردم. به نظرم جاهایی که برای گریز از چالش های احتمالی اقدام به گزینش نواموزان می کنند و دنبال راحتی کار هستند محیطهای مناسبی برای آموزش بچه ها نیستند. چون چالش کافی برای رشد و کسب مهارت و تجربه نداشتند و به دست خودشون راه تعالی رو برای خودشون سد کردند. 

یه مهد کودک مناسب هم این حوالی پیدا کردم و سهیل رو می ذارم تا کمی اجتماعی تر بشه. در کل به مدد کلاس لگو (مرکز رشد افرین) و مربی خوبشون خانم  دانایی روابط عمومی سهیل خیلی پیشرفت کرده. به راحتی از من جدا میشه و با دیگران ارتباط میگیره. 

تازه نهم خرداد از خانه خلاقیت جلوی اداره باهام تماس گرفتن و با کلی منت داشتند شرط و شروط می گذاشتند که باید تابستون کلاس بیاد و اینها، من هم گفتم شرمنده جای دیگه ثبت نامش کردم.

سال بعد هم می خام مدرسه نزدیک خونمون که دولتی هست ثبت نامش کنم. به امید خدا




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 / 3 / 1396 | 13:18 | نویسنده : ليلا |

تو ذهنم بود بعد از امتحان تیزهوشان هدیه ای به سارا بدم  و از تلاشش تجلیل کنم.  قبولی امتحان برام مهم نیست. همینکه در طول سال به طور خودکار درس خوند به نظم ارزش تشویق رو داشت. تا اینکه با افتتاح نمایشگاه کتاب به ذهنم رسید با خودم ببرمش نمایشگاه تا لذت ببره. پس جمعه به اتفاق دائی و زندائی سارا رفتیم تهران. دائی وحید هم به جمع ما پیوست. 90 درصد زمانمون تو غرفه کودک و نوجوان گذشت. سارا تو انتشارات هوپا، نویسنده یه کتاب رو از نزدیک ملاقات کرد و کتابش رو با امضاء خودش از اونجا خرید. خیلی هیجان انگیز بود. کلی هم برای خودش و صبا از غرفه پرتغال خرید. از انتشارات ذکر و چند جای دیگه هم همینطور. کلی بهش خوش گذشت. به من هم. دائی رضا کل مسر برگشت رو تو بارون شدید رانندگی کرد. دست مریزاد. کمی لوازم التحریر و عروسک نمایشی هم خریدیم. 

سارا و خانم ضحی کاظمی 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 / 2 / 1396 | 15:19 | نویسنده : ليلا |

سلام به دوستان خوبم. سال 95 گذشت و من چقدر خاطره ننوشته دارم. به خاطر پایان نامه و حجم کار اداره حتی نتونستم یه تک پا بیام اینجا. 

سارای عزیزم امسال کلاس ششم ابتدائی رو پشت سر می گذارد. برای مدرسه شون خیلی مهمه که قبولی تیزهوشانشون زیاد باشه. برای همین یه عالم کتاب کت و کلفت بهشون دادند. با همه تیرهای انتقادی که به سمت مدرسه تیزهوشان نشانه رفته و اصل و اساسش از نظر روانشاسان و جامعه شناسان زیر سوال رفته، هنوز هم مسئولین آموزش و پرورش روی حفظ این سنت پافشاری می کنه و چقدر مایه تاسفه که آموزش و پرورش اینقدر از علم روز عقب هست و مثل لاک پشت حرکت میکنه. جدا کردن یک عده با یک آزمون غیراستاندارد، و معرفی اونا به عنوان تیزهوش هم ظلم در حق قبول شده هاست و هم بازمانده ها. یک عده رو دچار توهم و اعتماد به نفس کاذب میکنه و برچسب تیزهوش روشون میذاره و یه عده رو سرخورده بار میاره و برچسب مخالفش رو میگذاره. بگذریم. من راجع به این قضیه با سارا و معلمش صحبت کردم. توکل بر خدا . دخترم هفته ای سه یا چهار بار میره ورزش . دو روز در هفته هم میره کلاس زبان. پشتکارش خیلی خوبه. شاید برعکس خیلی از بچه ها باید بهش بگم پاشو یه دوری بزن، چیزی بخور . مستقل بار اومده و حتی برای ورزشش خودش سیب زمینی یا تخم مرغ میپزه. یه روز رفتیم عکاسی تا عکس فوری سه در چهار بگیریم. نیم ساعت بعد آماده میشد. ما هم رفتیم کافه و آیس پک سفارش دادیم. کلی هم گفتیم و خندیدیم.  بهش افتخار می کنم. 

صبای شیرینم حسابی کتابخون شده. من هم سعی می کنم براش کتاب بخرم. از انتشارات پرتغال ممنونم که اینقدر کتابای باحال و جذاب داره. صبا رو فقط در دو حالت میشه آروم دید. یک بازی با گوشی و یکی کتاب. البته در مورد دومی میشه گفت میخ کوب میشه. البته اگر بهش خوراک نرسه میره سراغ هر نوشته ای که یافت میشه از راهنمای نصب ماشین لباسشویی گرفته تا پشت دفترچه بیمه و هشدارها و برچسبهای رو لوازم و غیره. 

 

سهیل نازم حسابی شیرین زبون شده . جدیدا همه رو با پسوند جان صدا میکنه. خیلی براش مهمه که بچه مثبت باشه. نمی دونم چرا اینقدر پاستوریزه شده. بهار باید بزارمش جایی که به بیدار شدن صبح عادت کنه. ناسلامتی پاییز باید بره پیش دبستانی. کلاس لگوشو خیلی دوست داره. وابستگیش به من کم شده. جرإت و ارتباط گرفتنش با دیگران بهتر شده. کم خوابه اما در طول روز هم مثل لاک پشت رفتار میکنه. بعد هر کاری میگه  بسته خسته شدم میخام استراحت کنم.

امسال چند تا از دوستای خوبم مامان شدن. امیدوارم نهایت لذت رو از مادر بودن ببرید. مریم عزیزم با دختر نازش، زلیخای عزیزم با دوقلوهای نازش، آنای مهربونم با نی نی پسرش. سال بعد هم ایشالا آزاده جونم. خلاصه کلی خاله شدم.

راستی پسرعموی سهیل هم شش ماهشه. محمدحسین کوچولو! زودتر بزرگ شو با سهیل بازی کنی. دور و برش همه دخترن آخه. 

من هم دفاع کردم. دقیقه نود. خیلی نفس گیر بود ولی بالاخره تموم شد.

می خوام خوش بگذرونم. خوش حالم که تونستم ورزش رو تو زندگیم بگنجونم. می خوام برای مطالعه و مشاوره گرفتن بیشتر وقت بگذارم. پیشنهاد شما چیه؟ 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 / 12 / 1395 | 12:26 | نویسنده : ليلا |

هفته پیش مسافرت بودیم. به اتفاق خانواده و عمه ، شئهر عمه و پسرعمه بچه ها. رفتیم شهر کرد. تیو راه یه سری هم به کاشان و اصفهان زدیم. به بچه ها خیلی خوش گذشت. سهیل هم حسابی بازی کرد. به نظر می رسید این دوره کوتاه مثل یک دوره آموزشی تغییرات زیادی در سهیل ایجاد کرده باشه. هم حرف زدنش کاملتر شده و هم دل و جرأت بیشتری پیدا کرده.

سامان یکی از شهرستانهای اطراف شهرکرد هست. با یه رودخانه پرآب و پل تاریخی زمانخان. بچه ها حسابی آب تنی کردند. سهیل پسر هم یه لحظه مثل تیر کمون به سمت همسفرامون که با احتیاط خودشون رو تا وسط این رود پرفشار رسونده بودند دویدن گرفت که توسط پدر مهار شد و درحالی که تو بغل باباش بود به اونا ملحق شد.

بعد از ظهر به یه تالاب قشنگ رفتیم که بعضی ها برای ماهیگیری کنار آب چادر زده بودند. بچه ها هم جوگیر شده بودند و با سیمهایی که روی زمین پیدا می کردند و یک تیکه چوب قلاب درست می کردند و به آب می انداختند. الیته که ماهی می گرفتند اما از نوع لجن ماهی!!

تو شهر بلداجی تو مغازه گزفروشی برای صبا سوال پیش اومد که مگه اثلی با صاد نیست؟

یه کوهنوری خفن هم داشتیم تو کوهرنگ تا به غار یخی برسیم. هرکسی مسئول یه بچه شد و به ضرب و زور خودمون رو به مقصد رسوندیم. برگشتنی هم از تو آب یخ عبور کردیم. سهیل که تمام مدت رو دوش باباش بود به تقلید از خواهراش آخ و اووخ می کرد. یا مثل بزرگترا توصیه می کرد: عجله نکنین. دمپایی صبا رو هم آب برد. خلاصه وسط تابستون برف و یخ هم دیدیم.

ساراجوون هر از گاهی گزارش می داد: مامان خیلی داره خوش میگذره.!!

کمی هم بشنوید از فرهنگ لغت جدید سهیل:

ولم کن -....  للم کن

اینترنت  ای نِ تِ

لطفا       مَ تن

فهمیدم    فندی اَم

شوخی کردم  شوشی کتم 

یه چیزایی هم راجع به تبدیل شدن بن تن به هیولا می گه. رمز بزن و نصب کردن هم بلده.  برای اینکه تو ماشین حالش بد نشه و سرش رو گرم کنم کلی قصه من در اوردی راجع به بن تن گفتم.

روز آخر هم  هر کدوم یه دمپایی خریدیم و با همونا راهی سمنان شدیم. فقط باید منو موقع خرید دمپایی برای این سه تا وروجک می دیدن. مهلت نمی دن که!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 1 / 6 / 1395 | 15:05 | نویسنده : ليلا |

 

تابستان 94

آبشار بیشه- لرستان

روستای الشتر




[ موضوع : عکس]
تاريخ : دوشنبه 17 / 3 / 1395 | 13:17 | نویسنده : ليلا |

فرهنگ لغات سهیل جون:

نمی تونم ! نُــتونم  ؛  گرفتم ! گیرم  ؛  اینترنت ! اینِتِ ؛ می خونی ! مُخونی ؛ اداره ! اَداره ؛ کمک! اینک

اومدم! ایمدم؛

جملات جالب: چیزی بکوئَم. خیلی بدی. می تونم گو ژیتو (گوشیتو) بگیرم؟ اَه، باز شب شد.

پسرم جدیدا خیلی از حیوانات و حشرات می ترسه. تا پشه یا مگس می بینه اینقدر سروصدا می کنه تا بکشیمش وگرنه آروم نمیگیره.

خیلی شیرین شده. یه روز رفت سلمونی و آرایشگر موهاشو ژل زد و سیخونکی داد بالا. وقتی اومد خونه اول نشناختمش. عین بچه سوسولا شده بود. خودش خیلی خوشش اومده بود. به هر کی می رسید موهاشو نشون می داد. خیلی از صبا تقلید می کنه. اگه صبا شروع به غرغر کنه او هم پشت سرش شروع می کنه و همون حرفها رو تکرار می کنه در حالیکه موضوع اصلا ربطی بهش نداره.

صبح از خواب بلند شده بود و صبحانه نمی خورد . گفتم چی می خوری برات بیارم . جواب داد : ماکارانی!

صبا عاشق کتاب خوندنه. گاهی داستانی می خونه و به من می گه : من که نفهمیدم چی شد . معمولا قبل از خوابیدن با هم دوباره اون داستان رو می خونیم و هر قسمتی که متوجه نشده براش توضیح می دم. بیشتر ضرب المثلها و اصطلاحات براش نامفهومند مثلا اصطلاحی شبیه به " از ...........گرفته تا ................!"

سارا دیروز چند ساعتی خونه دوستش بود. خیلی بهش خوش گذشت. یواش یواش داره به سن نوجوانی و وابستگی به همسن و سالاش نزدیک میشه. دیگه کم کم وقت گذروندن با دوستاش رو به رفت و آمدهای خانوادگی ترجیح میده. یه روز فرصت پیدا کردم بیشتر باهاش صحبت کنم. یواش یواش درد دلش باز شد و راجع به خیلی چیزا صحبت کرد. برنامه ی ورزش ، مدرسه، امتحان تیزهوشان و ... . گفتگوی خوبی داشتیم و من خیلی از نتایجی رو که می خواستم بگیرم از زبون خودش شنیدم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 / 3 / 1395 | 8:23 | نویسنده : ليلا |

تصمیم گرفتم درمورد ماما صحبت کنم. تجربه من رو بشنوید و ببینید که ماما چه نقش مهمی در ذهنیت یک مادر باردار می تونه داشته باشه.

روز تولد بچه اولم به بیمارستانی مراجعه کردم که متاسفانه ماما های بداخلاقی داشت. از وقتی وارد لیبر شدم  تا تولد فرزندم احساس زنی رو داشتم که به بازداشتگاه وارد شده و تمام رنجی که در طول زایمان متحمل شدم برام به مثابه تقاصی بود که بابت جنایتی نامفهوم پس می دادم. خدا رو شاکرم  که اینقدر به من نزدیک شد که احساس کردم مرا در آغوش گرفته تا رنجم را بکاهد. اما تولد فرزند دومم تجربه ای کاملا متفاوت بود. مامایی که منو پذیرش کرد به قدری مهربان و آرام بود که احساس می کردم رو بال فرشته ها راه می رم و قراره مأموریتی که خدا بهم داده – آفرینش انسان – را به انجام برسونم.

سر بارداری فرزند سومم وقتی کسی از من می پرسید پیش کدوم دکتر می ری؟ با افتخار می گفتم من تحت نظر یک ماما هستم و به کلینیک مامایی مراجعه می کنم. من ما اطمینان  نظرم اینه که متخصص ترین فردی که یک زن باردار و زائو می تونه بهش اعتماد کنه و ازش مشاوره بگیره  مامای باتجربه است.

مامای گرانقدر! قدر خود را بدان و با تمام نیرو  با انرژی و اعتماد به نفس توانمندیهای خود را نشان بده!

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتروزت مبارکمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 / 2 / 1395 | 9:02 | نویسنده : ليلا |

امروز سهیل رو گذاشتم مهد. خیلی گریه کرد. دلم نمی خواست این جوریه از هم جدا شیم. روز اول پیشش موندم. روز دوم تو دفتر نوشتم و مشغول مطالعه شدم. بهش گفتم می خوام کتاب بخونم بغلم نشین. وقتی مربیش اومد همراهش رفت تو کلاس. خیالم راحت شد . داشتم یواش یواش خودم رو اماده می کردم که برم. یه دفعه با صدای جیغش از جا پریدم. بدو بدو و گرزه کنان اومد بغلم. بعد گاشف به عمل اومدیم که یه لحظه مربیش رفته بیرون و یه مربی دیگه در کلاسشون رو بسته. خلاصه هر ترفندی به کار بردیم اروم نشد. مربیش بغلش کرد و برد تو کلاس حال هم یواش یواش باید برم بیارش.




[ موضوع : اولين ها]
تاريخ : چهارشنبه 25 / 1 / 1395 | 9:27 | نویسنده : ليلا |

صباخانوم علاقه شدیدی به خوندن پیدا کرده! حروفی که هنوز درس ندادن رو هم یاد گرفته.

وقت املا گاهی کلمه ای که می گم رو چپگی تلفظ می کنه تا عکس العمل منو ببینه ولی درست می نویسه .

وجه ووجه می کنه. کلا راحته!!!!!!!!!

امسال مدرسه بوستان دو سه تا جلسه مشاوره گذاشت. دکتر زائر صحبت کرد. مفید بود. می گفت پدر مادرا به بچه ها درس ندن یا باهاشون کار نکنند. اگه خیلی فرزندتون در درک درسی مشکل داره براش معلم بگیرید. چون وقتی با بچه درس کار میکنید نقش مادری شما خدشه دار میشه و میشید معلم. درحالی که بچه مادر می خواد. روابط عاطفی لطمه می خوره. معلم باید زوم منفی کنه مثلا در یک املای بیست لغتی بگه تو دو تا کلمه رو غلط نوشتی ولی والدین باید زوم مثبت داشته باشند و بگن افرین 18 تا کلمه رو درست نوشتی/ و خیلی حرفهای دیگه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 11 / 1 / 1395 | 11:22 | نویسنده : ليلا |

سهیل پسرم شیرین زبونیش شروع شده. تازه چغلی هم می کنه : به خانومت می گواَم! حالا هرکی باشه.

تو دستشویی آواز می خونه. از رقصیدن خوشش میاد. عاشق بن تنه. حرف گوش کنه. برای بدست اوردن تبلت سارا روشهای خاص خودش رو داره ولی بی اجازه و دزدکی دست نمی زنه.

خوش خنده است. غش غش خندیناش به دایی وحیدش رفته. جملات نابش به زبان فارسی دری و پشتو و ...

مامان بیشِ من بخاب

من با آجی دوس نیستم

من ماس دوس ندارم. خوش مزه نیس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 / 9 / 1394 | 12:49 | نویسنده : ليلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد